تبليغاتX
هیام

هیام

سوخته در عشق خدا

 

تا به حال به اسمان نگاه کرده ای؟ یک شب صاف پر ستاره، به آسمان نگاه کن.  

آنقدر باشکوه و بلند است که با دیدنش دلت فرو می ریزد.

باورت می شود، آسمان با این عظمت، این همه شکوه و این همه شگفتی برای تو باشد؟

که اگر باشد، چقدر کوچکی در برابر این همه بزرگی و شکوه ...

و حالا این آسمان بزرگ، چقدر کوچک است در برابر خلقت و این خلقت با همه عظمت و جلال

و شگفتی هایش، مقدمه ای است برای خلقت تو، برای آزمودن تو...

 برای آن که تو بار امانت به دوش بگیری و بالا بکشی و به هدف برسانی...

این آسمان با همه جلال و شکوهش برای توست، تو که بار امانت را نه فقط تا بلندای آسمان

و نه تا آسمان هفتم که تا عرش بالا بکشانی و به او برسانی...

او که بلندتر و بی پایان تر و شکوهمندتر از هر چیزی است ...

هُو الَّذی خَلقَ السَماوات وَ الارض فی ستّة أیّام و کان عرشُه عَلی المَاء لیَبلُوَکُم أیُّکم أَحسَنُ

عَمَلاً و لَئِن قُلتَ إنَّکُم مَبعُوثُونَ مِن بَعد المَوتِ لَیَقُولُنَّ کَفَروا إن هذا إلاّ سِحرٌ مُبین(۱)

۱. هود: ۷.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:22  توسط طهورا  | 

سراب را دیده ای؟

در بیابانی تفتیده و هوایی گرم و سوزان و تشنه ای که به دنبال آب، به سوی سراب می دود!

نردبانی تکیه داده به دیوار را نگاه کن و کودکی که از آن بالا می رود و هر چه بالاتر می رود،

افتادنش بیشتر که عاقبت زین نردبان افتادنی است، این کودک بازیگوش!

کشتی را بر روی دریا ذیده ای؟

وقتی آب زیر کشتی است، به آرامی حرکت می کند و به ساحل می رسد،

اما اگر به داخل کشتی راه یابد،

آن را سنگین می کند و در عمق آب فرو می رود!

گوزن را دیده ای که به شاخ های بلند و زیبایش افتخار می کند و از پاهای در نهایت زشتی اش

 گریزان و غافل

از آن که همین پاهای زشت اما چابک او را از حمله دشمن نجات می دهد!

بیمار را هنگام جراحی دیده ای که بی هوشش می کنند تا از درد منقطع گردد و جدا؛

و اگر بی هوش نشود، دردی جانکاه وجودش را در بر می گیرد!

دنیای فانی و زود گذر ما نیز همان سراب است که هر چه می دوی به آن نمی رسی؛

نردبان است که عاقبت از آن خواهی افتاد، اگر بی پروا از آن بالا روی؛

 آب دریاست اگر داخل کشتی وجودت شود، تو را به هلاکت

می کشاند؛ شاخ های گوزن است که اگر به آن فخر کنی،

دشمن درون و بیرون به کام مرگ می کشاندت،

همان درد است هنگام جراحی، اگر بی هوشت نکنند؛ و این بی هوشی همان رهایی از حب دنیاست،

هنگام سفر به سرای آخرت...

دنیا و آخرت هر یک فرزندانی دارند و تو، با خود فکر کرده ای که فرزند کدام یکی؟ دنیا یا آخرت؟

وَ لِکُلِّ مِنهُما بَنُون فَکُونُوا مِن أَبناءِ الاخرَة وَ لا تَکونُوا مِن أبناءِ الدُّنیا(۱)

 دنیا و آخرت، هر کدام فرزندانی دارند،

پس از فرزندان آخرت باشید و از فرزندان دنیا نباشید.

گرفتار هر چه باشی، اسیر و بنده آنی؛  و حیف نیست که در چنگ اسارت دنیا باشی و در تار عنکبوتی

" حب دنیا " گرفتار، تو که حقیقت وجودت همان نفخه الهی است.

دنیا پلی است که باید از آن بگذری، که مقصد آن سوی رودخانه است.

سایه ناپایدار را ببین؛ پس به استراحت در این سایه ناپایدار دل خوش مکن.

زُیِّنَ لِلنّاس حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساء وَ البَنینَ وَ القَناطیرِ المُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الفِضَّةِ وَ الخَیلِ المُسَوُّمَةِ

وَ الانعَامِ وَ الحَرثِ ذَلکَ مَتاعُ الحَیاةِ الدُّنیَا وَ اللهُ عِندَهُ حُسنُ المَئابِ(۲)

۱. نهج البلاغه: خطبه ۴۲.

۲. آل عمران: ۱۴.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:36  توسط طهورا  | 


به کشش های درونی ات فکر کرده ای؟ این که اگر مهار نشود به سقوط می کشاندت.

به دلت فکر کرده ای که هم می تواند جلوه گاه معرفت و محبت خدا باشد و هم پایگاه ابلیس

به این فکر کرده ای که اگر قلعه دلت به تصرف شیطان در آید، خواسته هایش مهار ناپذیر است

هر انچه دیده بیند دل کند یاد ...

بعضی ها امیر نفس اند و بعضی ها اسیر نفس

آن که امیر نفس است، عنان خود به دست این نفس سیری ناپذیر نمی دهد و آن که اسیر نفس،

به شیطان سواری می دهد.

پس رحمت خدا بر کسی که خود را از شهوات برهاند و هوای نفس خود را سرکوب کند

        فَرَحِمَ اللهُ آمرَءا نَزَعَ عَن شَهوَته وَ قَمَعَ هَوی نَفسِه(1)

و این نفس دشمن خانگی توست، دشمن داخلی ...

اما دربان دلت که باشی، حتی این دشمن داخلی هم ناتوان می ماند.

و تو هر کجا که باشی در محضر خدایی.

        إحذَر آن یَراکَ اللهُ عِندَ مَعصیَته وَ یَفقِدَکَ عَندَ طَاعَته فَتَکونَ مِنَ الخَاسرین(2)

پس بپرهیز از این دشمن خانگی که خدا پیوسته مراقب و ناظر اعمال است و هیچ جای خلوت

و دور از قلمرو دید و علم او نیست

                        وَ هُوَ مَعَکُم آینَ مَا کُنتُم(3)


1. نهج البلاغه، حکمت 383.

2. همان، خطبه 175.

3. حدید: 4.

       

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:58  توسط طهورا  | 

فکر می کنی خوردن و آشامیدنی که برایمان روزمره شده و عادت را می توان با نگاهی دیگر دید؟

آدم های این مجموعه هستی را که نگاه می کنی، می بینی

عده ای چون از خوردن لذت می برند، می خورند. آنچه را که به مذاقشان خوش آید

و مایه سلامتشان باشد.

عده ای دیگر برای سیر شدن و رهایی از گرسنگی می خورند، تا جسمشان به سلامت ماند.

برخی نیز می خورند تا توان بندگی بیابند و در راه خدا قدم بردارند، پس پاک ترین ها را می خورند

تا هم جسم سالم بماند و هم روح.

می خورند با نام خدا و دست می کشند از آن با شکر خدا.

خود می خورند و به دیگران هم می خورانند که لذت خوردن و آشامیدن چیزی نیست جز آن که

من بنده، پای سفره رحمت و برکت خدایم نشسته ام، تا از حضور بر سر این سفره لذت برم.

... و به حقیقت همه ما به لذت بردن بر سر این سفره دعوت شده ایم، اگر بخواهیم

و پای سفره شیطان ننشینیم.

يا أَيّهَا النّاسُ كُلُوا مِمّا فِي اْلأَرْضِ حَلالاً طَيِّبًا وَ لا تَتّبِعُوا خُطُواتِ الشّيْطانِ إِنّهُ لَكُمْ عَدُوّ مُبينٌ(۱)

۱. بقره: ۱۶۸.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 8:57  توسط طهورا  | 

 

عاشقی گمانی بیش نیست، وقتی معشوق را نمی شناسی! وقتی نمی خواهی اش!

وقتی نمی خوانی اش! ...

باید بشناسی و بخواهی و بخوانی اش تا عاشق باشی، اما نه خواستن، فقط ...

باید که گوش هايت جز سخن او نشنوند!

بايد كه چشم هايت جز رخ او نبينند!

بايد كه دست هايت جز به سوي او گشوده نشوند!

 بايد كه پاهايت جز به سوي او نروند!

و حالا تو عاشق هستي؟ ...

اگر عاشق نيستي يا نشده اي، آماده شو ...

زمان عاشق شدن و عاشق ماندن در راه است ...

گوش كن ... صداي پايش در پيچ و خم كوچه ها پيچيده است!

ببين! پنجره هاي نجيب زميني از عطر آسماني اش سرشار شده اند ...

             يَا ايُّها الَّذينَ آمَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلي الَّذينَ مِن قَبلِكُم لَعَلَّكُم تَتَّقُون(۱)

...

الهي!

در ميان " تنزل ملائكه و روح " چه جايي براي من است كه ابتداي من، آغاز معصيت است...

همان قصه تكراري و من تكرار همان ...

           لطف تو مگر پيش نهد پاي، و گر نه            بخشيدن جرم چو مني، كار محال است

                        روزه، حكمت به ارث مي نهد و حكمت، معرفت و معرفت، يقين

                        و چون بنده به يقين رسد، ديگر برايش اهميتي ندارد كه چگونه

                        شب و روز خود را بگذراند، به سختي يا به آساني ... (۲)

۱. بقره: ۱۸۳.

۲. بحار الانوار، ج ۷۷، ص۲۷، ح۶.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 8:48  توسط طهورا  | 

 

می گویند در شب جمعه، ملک الهی از بالای عرش، از جانب خدا ندا می دهد:

آیا بنده غمگینی هست که از من بخواهد و من پیش از طلوع، غمش را فرج دهم

و دعایش را مستجاب گردانم؟(۱)

... و من هر شب جمعه به التماس خدا را می خوانم:

                         اللّهمّ نَشکُو إلَیکَ غَیبَة وَلیّنَا

خدایا!

وعده کردی که چون گروهی،مستحقّ عذاب گردند و شب جمعه مرا بخوانند

عذاب از ایشان بردارم ...

             ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم

                      تو کعبــه ای  هر جا روم قــــصد مـــقامت می کنم

                                 هر جا کــــه هستی حاضــری، از دور در ما ناظری

         شب خانه روشن می شود، چون یاد نامت می کنم

۱. مفاتیح اجنان، اعمال شب جمعه. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:51  توسط طهورا  | 


تا وقتي نيازمندي و گرفتار نياز خويش، نه مغروري و نه خودبين

تنها نياز خود را مي بيني و تهيدستي ات را باور داري

اما وقتي كه كه كاسه نيازت پر مي شود ....

نيازت را از ياد ميبري و فراموش مي كني كه آفريده اي هستي كه گِل وجودت را

با نياز سرشته اند!

آفريده اي كه عاجز و ناتواني!

از ياد مي بري كه بنده اي هستي كه جز آن چه خدا نصيبت مي كند، روزي ديگري نداري!

و جز آن چه خدا برايت اراده مي كند، توان ديگري نداري!

طوري رفتار مي كني، گويي مالك حقيقي آن همه ثروتي هستي كه به دست آورده اي!

اين جاست كه " من" وجودي ات طغيان مي كند و غروري تباه كننده سراپاي وجودت را

در بر مي گيرد.

اندكي تأمل كن... همه ما آدم ها اين گونه ايم.

مگر آن ها كه يگانگي خدا را باور دارند و ايمان به حق در ذره ذره جانشان نفوذ كرده است.

... و چه اندكند اين گروه!

أنَّ الإنسَانَ لَيَطغَي(1)

1. علق:6


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:56  توسط طهورا  | 

 

به خودت نگاه کن، جثه ای کوچک و توان جسمی اندک ...

زور بازوی اندکی داری و کم قوتی و آسیب پذیر ...

نه سرعت آن چنانی داری و نه قدر چندانی ...

اما عالمی را به تسخیر خویش در آورده ای!

به راستی چرا؟...

خوب که بیندیشی، می بینی سه چیز تو را توانا ساخته تا عالمی را به تسخیر خویشتن در آوری!

دانستن، شناختن و فهمیدن ...

خالق حکیم عالم هستی اراده کرده، تو با تکیه بر توان علمی و اندیشه ات آسمان و زمین و هر آنچه

در آن است، را به تسخیر خویش در آوری ...

از کوه و آهن و دریا، بیابان و ستارگان و آسمان، تا حیوانات و پرندگان و گیاهان ...

            ‌ألم تَروا أنَّ الله سَخَّرَ لَکُم مَّا فی السمَاوات وَ مَا فی الأرض وَ أسبَغَ عَلیکُم نعمَهُ ظَاهرةْ

            وَ مِنَ النَّاس مَن یُجادلُ فی الله بغَیر علمٍ وَ لا هُدیْ وَ لا کِتابٍ مُّنیرٍ(۱)

و تو فکر کرده ای با این توان شگفت و قدرت بی نظیر که آزمونی است و راهی برای

گام برداشتن به سوی کمال، چه می کنی و چه می سازی؟ ...

۱. لقمان :۲۰. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:21  توسط طهورا  | 

خدایا شكرت كه توش و تواني دارم براي دويدن، تلاش كردن و لذت بردن براي بهره از دسترنج‌هايم...

خدايا شكرت كه لقمه‌اي نان دارم و تكه‌اي تن‌پوش و اتاقكي مسقّف...

...

آن ديروزم بود و امروزم؛

كيسه دارايي‌ام سنگين شده و نيازم از نان و تن‌پوش و سقف گذشته است!

تجملات و زيبايي‌ها نياز امروزم است و اين كاسه نياز، هر چه كنم پر نمي‌شود!

چه كاسه‌اي است اين كاسه نياز كه با گِل حرص و طمع سرشته شده!

تمام لحظه‌هايم به دويدن مي‌گذرد اما اين نياز پايان‌ناپذير ...

دويدن‌هاي خسته‌كننده، ملال آور و بيهوده و بي‌پايان.

خدايا! راه نجاتي...

إِنَّ الْأِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً(۱)

چشم بر بند بر اين دنياي پر فريب

بسنده كن بر حداقل اين دنيا براي سد جوع و رفع نياز

و تشنه كمال باش و رو به سوي خدا داشته باش...

 فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا وَأَطِيعُوا وَأَنْفِقُوا خَيْراً لِأَنْفُسِكُمْ

وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(۲)

 

۱. معارج: ۱۹.

۲. تغابن: ۱۶.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 17:30  توسط طهورا  | 

 

وقتی آتش گستاخانه زبانه می کشد، بوته های هیزم بر هم انباشته شده،

دیگر امانی ندارند ...

از هیچ کس هم شرم نمی کند این آتش زبانه کشیده!

حتی از چشمان معصوم کودکی که متحیرانه آن را می نگرد!

آتشی که در برابر چشمان کودکان معصوم علی زبانه کشید، بی هیچ شرمی

مسمار در را گداخته کرد ...

و آنگاه ...

مسماری گداخته

دری در هجوم آتش شعله ور

سینه ای سوخته و خونین پشت در

و قباله پاره پاره فدکی که به تمسخر نیم خند می زند

کاش علی خانه ای نداشت

کاش خانه اش در نداشت

کاش درش مسمار نداشت

             لا خیرک فی الحیاة و انّما               ابکی مخافة ان تطول حیاتی

            نفسی علی زفراتها محبوسة           یا لیتها خرجت مع الزفراتی      

و هنوز هر جا که آتش بر پا می شود، این ندا در گوش جان عالم طنین انداز می شود

                                  .... بأیّ ذَنبٍ قُتِلَت .... (۱)

۱. تکویر :۹.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:43  توسط طهورا  |